X
تبلیغات
پُــــرم از حــس دلـتـنـگـــی...

پُــــرم از حــس دلـتـنـگـــی...

ترجیح دادم که باز بنویسم ولی...

108

امروز ساعت 4 صبح باز من با زلزله بیدار شدم!!!

همون شهری که پارسال زیرورو شد زلزله زده بود 5.1 ریشتر.

خدا خودش رحم کنه به ملته بی پناه...

من میترسم......

زلزله های بالای 4 ریشتر اون شهره توی.شهر ما هم حس میشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/28ساعت 10:57  توسط لی لا  | 

107

دیشب منو حامد اینقــــــــــــــــدر خندیدیم به قصد کشت!

من که برای حُجَّتای بنی اسرائیلی و بنی عزرائیلی جناب دُکیِ مردم آزاره دانشجو آزار(اگه بفهمه اینا رو براش نوشتم، خودش نامه اخراجمو مینویسه:D) تا پاسی از شب چشمو به لپ تاپ دوخته بودم، از فرط خستگی و بیخوابی و بعدشم خنده، یعنی دیگه چشمم باز نمیشد! خیلی خندیدیم روحمون شاد گردید :D

***

پریروز موقع برگشت از بوشهر اتفاقی با دوستم تهمینه همسفر شدیم! اینقدر وراجی کردیمو خندیدیم که نگو! چن لحظه قبل پیاده شدن گفتم تهمینه بیا جیغ آسا با هم بگیم ممنون آقا پیاده میشیم! دوباره کلی هر هر و کر کر... از قضا تقریبا همینجوری هم شد البته بدون جیغ!! دوباره کلی خندیدیم.

وقتی پیاده شدیم بهش گفتم :"خداوکیلی منو تو 40 سالمونم بشه دست ازین بچه بازیا برنمیداریم(تازه تهمینه یه دخترم داره و مامانه!!)" :D

***

این دُکی دانشجو آزار دیروز که رفته بودم سر کلاس کارشناسیا بابت درس روش تحقیق(قراره برم سرکلاس کارشناسیا و باهاشون امتحان بدمو نمره مو بذاره برای ترم دیگه. چون من ترم یک این درس رو نداشتم و ارشدای بوشهر اینو داشتن و چون دوره اولشه که بوشهر ارشد گرفته دیگه دوره قبل و بعدی نیست که ترم دو اینو داشته باشن و من برم سرکلاسشون)، میگه درس بخونید! اون بندگان خدا که تقریبا بابت دعوایی که صبح باهاشون داشته جرات نکردن چیزی بگن، ولی من که اونجا بچه پررو محسوب میشدم گفتم استاد جزوه ای ندادید که بخونیم!! گفت بهم ایمیل بزنید تا براتون جزوه رو بفرستم!

حالا که من دیشب ایمیل زدمو تاکید کردم استاد من بچه های کارشناسیو خیلی کم میبینمو ممکنه جزوه به دستم نرسه، ممنون میشم جزوه رو لطف کنید! و دکتر جون بازم جوابمو نداد و جزوه رو ایمیل نکرد! کلی کلی کلی برخورد بهم! لووووووووووس

نمیدونم چرا میگه ایمیل بزنید! اتاقشم که ماشالله طبقه 4، من که بقول عزیزان دل شیرازی "حوصله م نَمیشه" برم تا طبقه 4! چهار گوشه ساختمون آسانسور داره و خداروشکر 3تاش نابودن فعلا!

دیروز بهش گفتم استاد میخوام استشهاد محلی جمع کنم اتاق شما رو بیارن طبقه همکف! گفت من خودم نمیام!

چون اونجا بچه ها زیاد میان اتاقم، ارشدا نه ها، کارشناسیا، همکارا هم میان نمیذارن مطالعه کنم!!!

بابااااااااااااااااااااااااااا مطالعه!

میگه خوبه ورزش میکنی! گفتم استاد من هربار میام اتاق شما نفسم بند میاد ورزش چیه!!

کلا اوضاع مفرحی!!!!!! داریم با حضور دُکی

بعدا نوشت: من اصولا اخلاقی دارم که اگه جایی "برخورد بهم" دیگه دیگه...دیگه حساب طرفو بالاخره با رفتارم خواهم رسید! نکه کار عجیب و غریبی انجام بدم، نه! ولی به طرف تفهیم خواهم کرد که برخورده بهم! اهل سرکوفت زدنو متلک انداختن هم نیستم خداروشکر، ولی بهش تفهیم خواهم کرد که رفتارت باعث شده بهم بربخوره.

 قول میدم به خودم، به این وبلاگ، به ایمیلم، و به شما که اگه دکتر بعده این حتی بگه بهم ایمیل بزنید تا براتون عین سوالات دکترا رو بفرستم، قول شرف میدم دیگه به این آدم بی توجه به شخصیت دانشجو ایمیل نزنم! مگر در یه صورت! در صورتی که قرار باشه فایل یا پروژه ای رو براش بفرستم، ایمیل خواهم زد! وگرنه عمرا بعد ازین به حرفای "ایمیل بزن موضوع بفرستم، ایمیل بزن جزوه بفرستم، ایمیل بزن اورانیوم غنی شده بفرستم" گوش بدمو توجه کنم.

خیلی بهم برخورده! خیلی. یه نفر وقتی استاد میشه، باید خاکی تر و افتاده تر از قبل بشه...از همه مهمتر باید سر حرف خودش باشه! تو با این کارت داری خودتو زیر سوال میبری نه دانشجو رو!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/01/27ساعت 13:57  توسط لی لا  | 

106

چقدر بده اون زمانهایی که اعصاب من به مویی بنده؛ و.........انفجار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/21ساعت 14:23  توسط لی لا  | 

105

دیروز اولین جلسه سال جدیدمون بود! دکی جون هم از آلمان رسیده بقول خودش خسته و کوفته پریده بود تو کلاس! بماند که من با چه بدو بدوئی رسیدم دانشگاه! حیاط دانشگاه رو دوان دوان طی کرده به ساختمون اصلی و کلاس ها که رسیدم آقای زارعی که همین تابستونی همکارم بود رو دیدم! آخه اونم کارشناسی قبول شد! چه قدم خیری داشتم، آخه سرپرست همون درمونگاه دومی هم کارشناسی بهداشت عمومی قبول شد!!! خخخخخخ.
 خلاصه سلامعلیک کردم، همش در حال بدو بدو هاااااااااا! یهو باد زد چادرم از سرم افتاد، منم با روی زیاد اصن انگار آقای زارعی حامده یا حمید؛ گفتم شرمنده آقای زارعی اینا رو بگیر و کلاسور و کتابمو انداختم تو بغلشو چادرمو درست کردم. گفت چته، چی شده چرا اینهمه عجله داری گفتم با دکی کلاس دارم؛ گفت کی برگشت کی اومد سرکلاس!!...خلاصه خودم خنده م گرفته بود از حرکتی که انجام دادم....خخخخخخخخخخ

بدو بدو کنان و نفس نفس زنان همگام با دکی به کلاس رسیدم! گفت خانوم امیری تو چرا همش نفس نفس زنون میای! گفتم استاد خب با سلام و صلوات خودمو به کلاس شما رسوندم از ترس اخراج از کلاس! (اون لحظه کودک درونم زبونشو برای دکتر درآورده بودو داشت براش شکلک درمیاورد).

دکی بحث فرستادن دانشجو به آلمان برای کارهای تحقیقاتی رو پیش کشید. دوتا از آقایون کلاس و یکی از خانوما متاهلن و منو یکی دیگه از خانوما که سنش بیشترتر از منه مجرد. گفت اینا که یکی میگه خانومم باید بشه یکی میگه شوهرم باید باشه، میمونید شما دونفر! البته دوتا مشکل هست! یکی اینکه شرایط سنی داره یکی هم اینکه شما CVتون قوی نیست! و باید بتونید انگلیسی صحبت کنید. برای مدت یکماه با خرج خوده دانشگاه آلمان میرید اونجا بری کارهای تحقیقاتی. شرط سنی هم 30 ساله!!

نکته جالب تر اینکه بیشترین نگاهش به اون یکی خانوم مجرده بود چرااااااااااا؟ خخخخخخخخخخ چون اینا اصلا به مخیله شون هم خطور نمیکنه من 30 ساله باشم! دقیقا توی رفتار و گفتار استاد و همکلاسیا به این نتیجه رسیدم که اینا فک میکنن من 66-67ی باشم!!

در اون لحظه من ساکت بودم و از درون مث آقای همساده و مدل آقای همساده به اینا و بیشتر به دکی میخندیدم!آقای همساده چطوری میخندید؟؟؟! ....آهاااااااااااااااان! آفرین همینطوری که تصور کردی!!

خخخخخخ

کلا ما خانوادگی سیستممون اینجوریه که کوچیکتر از سنمون میزنیم! مجید که 57یه میگفت سرکلاس همکلاسیم بهم گفت 62یی هستی!! حامد که چند روزه دیگه 22 ساله میشه و سربازی هم رفته میگفت یکی ازم پرسید کلاس چندمی؟! خخخخخخخ

اگه به من میگفت تو بیا برو، اونوقت بود که من میگفتم: استاد اگه قرار بر رفتنو یکماه آلمان موندنه، پس من دل درد داشتم از یزد اومدم بوشهر عاااااااایااااااااااااا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/19ساعت 11:17  توسط لی لا  | 

104

در راستای ترغیب خلق الله به انصراف از گرفتن یارانه؛ مث حکم میرزای شیرازی که گفت" الیوم استعمال توتون و تنباکو. به أیَّ نحوٍ کان، در حکم محاربه با امام زمان است" فقط مونده بگن " الیوم گرفتن و استعمال یارانه به أیِّ نحوٍ کان، در حکم محاربه با امام زمان است!!
والله بخدا...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/19ساعت 7:33  توسط لی لا  | 

103

خوشحالم.....خیلی زیاد. ....گروگانهای ایران آزاد شدن. باورم نمیشه خداوکیلی. حیف از اون درجه داره بی پناه که شهیدش کردن....

البته این بنده های خدا پاشون.به خاک ایران برسه یه اضافه خدمتی بخورن و خوده ایران  یه یلایی به سرشون بیاره که....بگذریم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/17ساعت 18:49  توسط لی لا  | 

102

دوستان و رفقای عزیز بنده یه جوری به من 30ساله شدنمو گوشزد میکنن که انگار 70 ساله شدم نه 30 ساله!! " 30سالته هااااااا" !! یا"30سالمونه هااااااا"

دوستان عزیز اگه شما خودتون احساس پیری مفرط میکنید در 30 سالگی، خداوکیلی من همچین حسی رو ندارم!! اتفاقا کودک درونمم بشدت فعال شده و برای خودش هی بشکن و بالا میندازه!!

من فقط 30 سالمه!! همین!! اصلا هم احساس پیری نمیکنم!!

+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/16ساعت 13:48  توسط لی لا  | 

101

اگه شام و ناهار مث نقره باشه؛ چایی بعد از شام و ناهار مث طلاست. از بیانات گهربار پروفسور لی لا....خخخخخخخ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/01/13ساعت 14:21  توسط لی لا  | 

100

از هیچکدوم از عقایدت با دیگران حرف نزن؛ چون از اون برای کوبیدنت استفاده می کنن!!  { از مجموعه تجارب پروفسور لی لا }
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/01/13ساعت 12:15  توسط لی لا  | 

99

من و فینگیل و درس و مقش!!!

خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/12ساعت 9:18  توسط لی لا  | 

مطالب قدیمی‌تر